مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

123

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و سىام برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون غريب با آن جماعت بوادى ازهار شدند ، ديدند كه مكانى است خرم و مرغان نغمه‌سنج ، هر يكى بر سر شاخى نغمه همىسرايند و درختان ميوه‌دار از هرگونه ميوه چندانست كه در وصف سخندان نيايد . و شاعر ، اين دو بيت را در وصف چنان مكان گفته است : گوئى كه بوستان بهشتست در زمين * رضوان به ماه و مشترى آكنده بوستان مرجان عود سوز درو شاخ نسترن * ميناى مشك ساى درو برگ ضيمران آن وادى ، غريب را پسند افتاد . فرمود كه سرادق كسرويهء فخرتاج را بزدند و خيمه‌ها در ميان درختان نصب كردند و فرشهاى فاخر در آنها بگستردند . غريب بنشست و ياران را جواز نشستن بداد . آنگاه طعام حاضر آوردند . چون طعام بخوردند ، غريب گفت : اى سعدان ، در نزد تو از شربت چيزى هست يا نه ؟ سعدان گفت : آرى اى امير . شربتهاى رنگين بسيار دارم . سعدان ، ده تن از غلامان را فرمود كه چيزى بسيار از شربت خوشگوار حاضر آوردند و بنوشيدن بنشستند . غريب را طرب ، افزون گشت و مهديه را بخاطر آورده ، اين دو بيت برخواند : ياد باد آن‌كه سر كوى توام منزل بود * ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود القصه تا سه روز در لهو و لعب و تفرج بسر بردند . پس از آن بدير بازگشتند . غريب ، برادر خود ، سهيم را بنزد خود خوانده ، به او گفت : يكصد سوار برداشته ، بسوى پدر و مادر و قبيلهء خويشتن سوار شو و ايشان را بدين مكان بياور تا بعيش و نوش بسربرند . و من ، ملكه فخرتاج را بسوى پدر او خواهم برد . و اى سعدان ، تو با فرزندان خود در همين قلعه مقيم باش تا من بسوى تو بازگردم .